افسوس
من با تمام خاطره هایم
از خون که جز حماسه ی خونین نمی سرود
و از غرور غروری که هیچ گاه
خود را چنین حقیر نمی زیست
در انتهای فرصت خود ایستاده ام
و گوش می کنم:نه صدایی
و خیره می شوم:نه ز یک برگ جنبشی
و نام من که آنهمه پاکی بود
دیگر غبار مقبره ها راهم
بر هم نمی زند

